ما سه تاییم


فردا که بشه باید پس فردا برم.انگار تابستونم به اندازه این یه هفته غیبت خوش نگذشت.آقا من حال ندارم برم یعنی اصلا خوشم نمیاد برم.کی میدونه من از خدافظی بدم میاد؟!خیلی.ولی باید برم تازه رسیدم اونجا باید دوباره خدافظی کنم.بدبختی...ای بابا...تازه همین سر شبم خدافظی کردم.حالا تو گوش یارو بخون که من خوشم نمیاد از خدافظی.سه تا برنامه خدافظی پشت سر هم به این بینالود که میخوام یه مو از سرش کم نشه گناه دارم.من چشامو دوست دارم نمیخوام قرمزشون کنم.من از خاطرات بدم میاد همچین این گود بای پارتیام که واسه آدم میذارن اوووف که خاطره میشه میچسبه به مخت.اصلا میدونی چیه تمام این روزای خدافظی رو از تو تقویم زنگیم میکشم بیرون مچالشون میکنم بعدش آتیششون میزنم جاشون درخت میکارم.ولی یه وقت نیای دوباره روش یادگاری بنویسی خاطره بذاری اول اسمتو حک کنی...


/ 1 نظر / 18 بازدید
ویشیکا

مرا باد در این کوچه با برگهایم می چرخانَد کولی وار دور زمین می گردانَد با حنجره ای که شبانه ترین شبها را می خوانَد