میز گرد تغذیه

ویژه هر کسی که دنبال تبادل اطلاعاته.یکی از صندلیاش میتونه مال تو باشه!

 
راند دوم: خدا خودش رحم کنه!
نویسنده : مینا تقی آبادی - ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩
 

                           زندگی در پشت زاگرس!!!

میگن بهت مختاری.همه چی دست خودته که چطور زندگی کنی(در این شکی نیست)ولی نمیگن که این قاعده تو مدینه فاضله کارکرد داره!وقتی آدم به مرز برسه،تو نقاط عطف زندگیش،اونجاست که درک میکنه : پر زدن یه ملخ روی اقیانوس اطلس تو ساحل اقیانوس آرام سونامی راه میندازه!آخه آدم! وقتی یه ملت تو زندگیت سهیم اند،جایی واسه آرمان ها و تصمیم های تو هست؟!

ساعت 11 شب زری تماس گرفت و گفت:من و خودتو نجات بده که انتظارمون سر اومد.وقتی کانکت شدم، کلا هنگ کردم.شیت! هیچی واسه گفتن نداشتم...زری رو نجات دادم از انتظار ولی خودمو چی؟! شک دارم! شاید«انتظار کشیدن»دیگه ای راه انداختم واسه خودم.هر کی دیگه جای من بود سرشو میکوبید به دیوار(به اون تیغه اش هم ها)!حضرت علی(ع)میگه صبر 3 نوعه:صبر بر مصیبت،بر اطاعت،بر معصیت.نمیدونم اینکه خدا بهم داد از کدوم نوعش بود.هرچی بود دومی و سومی نبود!

دیگه شروع شد ماجرایی که حول من میچرخید.مثه این بهت زده ها علامت تعجبای خودم که هیچی باید تند تند کوئسشن های بقیه رو دیلیت میکردم(باید آفرین گفت اینقدر تاب و توان اونم جلوی غول بی شاخ و دم حرف مردم، جلو حرفای« سمباده رو اعصاب» مردم.دیگه این فقط یه مسیر 1300 کیلومتری نبود جلو روی پام،یه راه بود یه جاده که انتهاش دست خدا بود تنها چیزی که یادم میاد یه سکوت سنگین توی قلبم بود انگار اصلا نمی خواستم مثه همیشه مساله رو  آنالیز کنم.آخه بعیده یه کاری بشه و من در موردش شدید! با کسی بحث نداشته باشم.خلاصه به هر ترفندی بود و هرچی که به دیگران گذشت اون روزهام به من گذشت.دوست داشتم یه جهش به مدار بالاتر بود که بعد از برانگیختگی تو برگشت به خونه اول از خودم نور متساعد کنم(شاید بد نباشه گاهی وقتا پروتون خاصیت الکترون داشته باشه)

هنوز بهت زدگی که از اون روزا رفته تو پاچم در نیومده!



 
comment نظرات ()