میز گرد تغذیه

ویژه هر کسی که دنبال تبادل اطلاعاته.یکی از صندلیاش میتونه مال تو باشه!

 
راند اول:کنکور
نویسنده : مینا تقی آبادی - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩
 

 

                           زندگی در پشت زاگرس!!!


عزمم و جزم کرده بودم تا نقاط ضعفی که دارمو بر طرف کنم.گاوچرانگاوچرانگاوچرانپس شروع کردم.خیلی زود پیشرفت کردم.عینکعینکاونایی که دستشون تو کار بود(خوب آدم نباید هرکی هر کیو تو محاسباتش دخیل کنهنیشخند)با توجه به سابقه ام حساب گنده ای رووم باز کرده بودنداز خود راضیاز خود راضیاز خود راضی.هی تشویق و تمجید که «بدو...بدو...تو میتونی....تشویقتشویق...برو...برو...تو میتونی» ولی چشمتون روز بد نبینه همچین خودم با خودم درگیر بودم که شورشی به پا شد.کلافهکلافهجنگ عقل و دل بود.این وسطم هر کی داغون میشد که خوب فرقی نداشت،ناراحتناراحتنهایتا فکر«من»بود یا احساس«من»که هی همو لگدمال میکردند.

نمی دونم سوالمتفکرتا حالا اینجوری شدین یا نه ولی واسه من خیلی سخت بود.عقلت نمیذاره اشکت درآد،دلت نمیذاره یکم چاره کنی!

این وسط یکی پیدا شد که مرشد من شد.گفت:انقلاب کن!!!این جمله همان و خلاصی من همان.....

آقا بین این دو تا(عقل و دل)رو که صلح دادم بماند،علیه خودم هم انقلاب کردم.جاتون خالی خیلی جواب داد.همچین این درجه اعتماد به نفسه که هست،هی میرفت بالا...بالا.....بالا...هورااز خود راضیاز خود راضیچشمک...

داشتم خوب پیش میرفتم اما امان از این غ...ر...و...ر!!! آره کار خودشو کرد.زد تو اوج آسمون پرو بال مارو ترکوند.گریهبعد ها فهمیدم از همون قبل عید بود که همه چی خراب شد بدون اینکه اون موقع بفهمم.سوال

البته این وسط کبکم هم خروس میخوند،نیشخندنیشخندزباننفسم از جای گرم میومد.دلتون هوس نکنه وسط اردیبهشت دل و زدم به دریا هیچی،کلا زدم به دریا!!!با این شوری که من داشتم خیلی خوشمزه بود.خوشمزهخوشمزهنیشخند

بعدش که دیگه وقت نبود،تا جمع و جور کردم و مداد معروف«مشکی نرم پررنگ»و برداشتم،صبح روز موعود بود.ساعت بند قرمزم رو بستم به مچم و رفتم!!!یول

لامصب این عقربه ها خوب میدوند.شاید اگه منم یه باتری داشتم...

                                                                              @m!n

                                       


 
comment نظرات ()